مدح و مناجات با امام حسن مجتبی علیهالسلام
تو ای به حُسن بیمثل فروغ کبریا حسن تو ای به موج تیرگی چراغ رهنما حسن ریاض قدس را گلی صفای آن حدایـقی به هر صفت به غیر حق به حق سزا و لایقی حـقـیقـت جهـان تویی حـقـیـقة الحـقایقی توئی امـیر اتـقـیـا خـدیـو مـاسـوا حسن چراغ علم و شرع را ضیا توئی سنا توئی به فطرت جهانیان وفا توئی صفا توئی تجـلی مـرام حـق ز خـلـق ماسـوا توئی جهان طفیل هستیت تو میر مقتدا حسن بهار باغ دین توئی صفای شرع احمدی فروغ ذات لم یـزل چراغ نـور سرمدی عیان ز لمعـه رخـت شعاع نـور ایزدی ز جلوه تو منجلی جـمال لا یـری حسن توئی امـام مـفـترض فـروغ جـلـوه قِـدَم به درگه تو مـفـتـقـر عـلمکشان محـتـشم توئی به اوج منزلت امیر کعـبه و حرم از آن بلامنازعی به مشعر و منا حسن تو رونـق عـبـادتی تو وجـهـه سـیـادتی تو معـنی ریـاضـتـی تـو لایـق قـیـادتـی تو هـیکـل اطـاعـتی تو عـزت شهـادتی به جز تو اینهمه کجا به کس بود سزا حسن تو در ثبوت ذات حق چو دم زدی علم زدی طریق عشق بود و دین به هر رهی قدم زدی اساس کفر و فتنه را به حلم خود به هم زدی که آب حلم میکشد شرار فتنه را حسن مـنـزه اسـت از بـیان مـقـام کـبریائیت به حیرت است عقل و جان ز قدرت خدائیت وجوب طاعـتت بود ثـبوت پیـشوائیت که بر جهانیان توئی امیر و پیشوا حسن فلک به هر خدنگ کین نمود دل نشانهات ز غم فسرده کرد جان به هر ستم زمانهات فـکـند دام کـیـنه را عـدو به آشـیـانهات که تنگدل کند تو را ز غیر و آشنا حسن ز جـور ناکـسان شنـو حکایت برادرت که سیل خون روان کند به چهره دیدۀ ترت بهل بقـیع را سپس به هـمرهیّ مـادرت به عرصهگاه کـربلا بیا حسن بیا حسن |